

«آلونسو کیخانو مرد سالخوردهای است علاقمند به داستانهای شوالیهای که تصمیم میگیرد یک شوالیه حادثهجو شود و سوار بر اسب پیر خود به جستجوی ماجرا میرود. خود را دن کیشوت لامانچا، دختر دهقانی به نام دولسینا را معشوقش و یک روستایی به نام سانچوپانزا را آجودان نجیبزادهاش تصور میکند. واقعگرایی پانزا با خیالپردازیهای دن کیشوت به شدت در تضاد است ولی او نیز باور میکند حاکم یک جزیره است. در بخش دوم کتاب دن کیشوت تحت تاثیر موفقیت بخش اول داستان به یک شخصیت ادبی معروف بدل شده و با مشکلات جدیدی دست و پنجه نرم میکند»
این خلاصهای از اولین داستان مدرن غرب، و به عبارت دیگر اولین رمان جهان است؛ دنکیشوت. داستان دنکیشوت را امروز همه میشناسند، شوالیهی سادهلوح و ابلهی که همراه با نوچهاش، سانچوپانزا، سوار بر یک اسب و یک خر، سفری طولانی را در پیش میگیرند. دونکیشوت شوالیهای است آرمانگرا که در جهانی که به سمت تغییر پیش میرود، به سنتهای پوسیده خود چسبیده و در توهماتاش زندگی را سپری میکند؛ انعکاسی از بسیاری از مردمان آن روزگار که هنوز هم در اطراف ما پیدا میشوند. در این مقاله که توسط چندین نفر از همکاران ما در دارالترجمه اسپانیایی کتیبه گردآوری و تدوین شده است، شما را با خالق یکی از بزرگترین آثار ادبی جهان آشنا خواهیم کرد
میگوئل د سروانتس، نویسنده اثر جاودان دونکیشوت، متولد 29 سپتامبر 1547، در والادولید اسپانیا است. البته در مورد زمان و محل تولد او تردیدهایی وجود دارد. پدر او پزشک بود و در سال 1556 به مادرید نقل مکان کردند. علت این نقل مکان، فرار از دست طلبکارهایی بود که برای مدتها زندگی آنها را تحت فشار گذاشته بودند. با اینکه آنها در ابتدا خانوادهای نسبتا ثروتمند بودند، اما رفته رفته دچار مشکلاتی اقتصادی شدهاند.
در مورد تحصیلات سروانتس اطلاعات دقیقی در دست نیست، اما مطمئنا او تحصیلات عالی نداشته است. با این حال وی شیفته کتابخواندن بود.
او در آغاز دوران جوانیاش به ایتالیا سفر کرد. در آن زمان اسپانیاییها برای یافتن کار بهتر به این کشور سفر میکردند. هر چند گفته میشود از دلایل او برای این سفر، زخمیکردن یک نفر در دعوای خیابانی نیز بوده است. در زمان اقامتش در ایتالیا نزد کاردینال گیولیو که در حبس خانگی به سر میبرد بهعنوان پیشخدمت کار میکرد.
جنگ و اسارت
در سال 1570 سروانتس به ارتش اسپانیا پیوست و برای یک سال آموزش نظامی دید. در آن سال این کشور با امپراطوری عثمانی در دریای مدیترانه وارد جنگ شدیدی شد که در نتیجه آن نیروهای عثمانی شکست سختی را متحمل شدند. این پیروزی نفوذ نیروهای اسپانیایی بر مدیترانه را به شدت افزایش داد. شجاعتها و مبارزههای سروانتس در این نبردها را افراد زیادی نقل کردهاند. او با آنکه تب شدیدی داشته است، در جنگ شرکت کرده است. نتیجهاش هم زخمیشدن از ناحیه سینه بود. در اثر این جراحت سروانتس برای همیشه از ناحیه دست چپ تا حد زیادی توانمندیهایش را از دست داد. او همیشه از این دوره از زندگیاش با افتخار یاد میکرده است. او دو سال دیگر در ارتش حضور داشت و در سال 1575 برای رساندن نامههایی به پادشاه عازم اسپانیا شد.
کشتی سروانتس در حالی که به سوی سرزمین مادریاش در حرکت بود، مورد حمله قرار گرفت و توسط دزدان دریایی بربر تصرف شد. سروانتس در این ماجرا به همراه برادرش، رودریگو، به اسارت درآمد و بهعنوان برده به الجزایر فروخته شدند. در آن زمان در این کشور خرید و فروش بردههای مسیحی مرسوم بود. نامههایی که همراه سروانتس بود باعث شد تا کسانی که او را به اسارت گرفته بودند، برایش ارزش بسیار بالایی را قائل شوند، در نتیجه قیمت او را بالاتر بردند و مدت زمان اسارتش را بیشتر کردند. او در این سالها چهار بار اقدام به فرار کرده بود (به ترتیب در سالهای 1576، 1577، 1578 و 1579) اما موفق نشده بود. با این وجود دارای اهمیتی بود که نمیتوانستند او را بکشند یا صدمهای به او بزنند یا این که حتی شکنجهاش کنند. اربابان او، دالی مامی راهزن و بعد از او، حسن پاشا، به هر دلیلی که بود، رفتاری محبتآمیز نسبت به او نشان میدادند. موضوع اسیرشدن سروانتس دست کم در دو کتاب معاصر راجع به بردگان مسیحی در الجزایر ذکر شده است. وی توانسته بود که به خاطر شجاعت و شهامتش، در میان جامعه بردگان اسم و رسمی برهم زند. سرانجام در سپتامبر 1580، سه سال پس از آزادی رودریگو در سال 1577، خانوادهاش با کمک و پادرمیانی روحانیون اهل تثلیث توانستند پانصد سکه طلا برای آزادی او جمع کنند. تصمیم آنها به موقع بود، زیرا که در آن موقع حسن پاشا هنوز برای فروختن او با کشتی به قسطنطنیه (استانبول) نرفته بود. وی پس از 12 سال و در سن 33 سالگی، در سال 1580 به اسپانیا و شهر مادرید بازگشت. بعدها او این دوران پرماجرا در زندگیاش را در برخی آثارش مانند «ماجرای اسارت» در رمان دنکیشوت، دو نمایشنامههای «خرید و فروش در الجزایر» و «زندانیان الجزایری» منعکس کرد. البته میگویند هیچوقت از این دوران برای کسی تعریف نمیکرد.
کار در برابر ادبیات
سالهای پس از اسارت برای سروانتس چندان جذاب نبود. او از نظر مالی وضعیت بسیار سختی داشت. اسپانیا نیز دورانی بحرانی را از لحاظ اقتصادی سپری میکرد. رشادتهایش در جنگ نیز پاداشی برایش به همراه نداشت. تنها کاری که توانست پیدا کند، پیغامرسانی برای پادشاه بود. چندین بار برای رفتن به مستعمرههای اسپانیا در آمریکا درخواست داده بود که هیچوقت موافقت نشد. حتی حمایتهایش از پادشاه در ضمیمهکردن پرتغال هم نتوانست موقعیت اجتماعی و شغلی او را بهبود بخشد
سروانتس در 1584 با «کاتالینا دِ سالازار پالاسیوس» ازدواج کرد. اطلاعات زیادی از رابطه آنها در دست نیست. کاتالینا 18 سال از وی کوچکتر بود و خانهای در لامانچا بود. یک سال بعد پدرش را از دست داد، در حالی که مشغول نوشتن اولین داستانش، لاگالتئا، بود.
او از نوشتن این رمان پول خوبی به دست آورد و بخشی از آن را برای حمایت از یکی از دوستان ایتالیاییاش هزینه کرد. البته ظاهرا این کار فایدهای برایش نداشته است. با این وجود این کتاب مورد استقبال خوبی قرار گرفت و میان دوستانش به عنوان فردی فرهیخته اعتبار بالایی پیدا کرد. بعدها این کتاب در لیسبون و پاریس نیز منتشر شد.
علاقهاش به ادبیات و تئاتر او را به سمت نمایشنامهنویسی سوق داد. در سال 1585 برای نوشتن دو نمایشنامه قراردادی را با یکی از مدیران تئاتر آن دوران بست. یکی از آن ها «اعتراف» نام داشت. بنا به گفته خودش این یکی از بهترین نمایشنامههای او در تمام عمرش بوده است. در سالهای بعد به گفته خودش 20 تا 30 نمایشنامه دیگر را هم نوشته است، هر چند که از آنها سندی در دست نیست. خودش از موفقیت آنها صحبت کرده است و از اینکه در این آنها از «هو» کردن یا پرتاب میوه به سوی بازیگران خبری نبوده است، با افتخار یاد کرده است. شمار دقیق این نمایشنامهها مشخص نیست. تنها دو نمایشنامه از او به جای ماندهاند. تراژدی تاریخی به نام نومانسیا (1580) و خرید و فروش در الجزایر (1580). بعدها او 9 نمایشنامهاش را تغییر داد و در کتابی با نام «هشت نمایشنامه کمدی و هشت میان پرده» (1615) چاپ کرد. در شهرهای بزرگ اسپانیا سالنهای تئاتر بسیاری ساخته بودند تا مردم تشنه سرگرمی را آرام کنند. «لوپه دِ وگا «کسی که تئاتر را در اسپانیا نهادینه کرد و تئاترهای کمدی مینوشت، تعدادی از نمایشنامههای درام قدیمی از جمله نمایشنامههای سروانتس را به روی صحنه برد. با این حال سرنوشت نمایشنامههای سروانتس مأیوسکننده بود. در 1587 او به این نتیجه رسید که با ادبیات نمیتواند امرار معاش کند، بنابراین ناچار شد راهی به کلی متفاوت را برای ادامه زندگیاش برگزیند.
این چنین بود که سروانتس مامور فراهم آوردن آذوقه برای ناوگان آرمادا شد؛ کاری دشوار که هر کسی از پس آن نمیآمد. گرفتن ذرت و روغن از کشاورزان ناراضی، امری ناخوشایند بود. ولی با این حال شغلی دائمی بود و جایگاه اجتماعی مناسبی داشت. لازمه این شغل این بود که مسافتی را تا اندلُس برود و این فرصتی به او میداد تا این تجربیاتش را در قالب ادبیات بازآفرینی کند. مسئولیت او رسیدگی به امور پیچیده مالی بود، ولی نمیتوانست گزارش شفافی را از تراکنشهای مالی ارائه دهد. به همین خاطر همیشه میان او و کارفرماهایش بحث و مشاجره در میگرفت و مُدام با شهرداری و مقامات کلیسا اختلاف داشت. این مشاجرهها به حدی جدی بود که کلیسا وی را طرد کرد. اسنادی که از گزارشهای مالی و تجاری سروانتس به جای ماندهاند بسیار جالباند.
ناوگان آرامادا در نبردی با انگلستان، در 1588، شکست سنگینی خورد و بار دیگر وی با بیکاری و شرایط سخت مالی مواجه شد. سروانتس به سِوییا، پایتخت تجاری اسپانیا و یکی از بزرگترین شهرهای اروپا نقل مکان کرد. او در 1590 از «شورای سلطنتی سرخپوستان» درخواست کرد تا در آمریکای مرکزی یا جنوبی به کار گمارده شود اما درخواستاش با بیادبی تمام رد شد. همچنان مشکلات مالی او را در تنگنا قرار میداد. با این حال به نظر میآید که وی حتی در این دوران پیوندهایش را با دنیای ادبیات حفظ کرده است؛ گزارشی از کتابهایی که در آن زمان خریداری میکرده است نشاندهنده همین موضوع است. او موفق شد در 1592 قراردادی را برای نوشتن شش نمایشنامه با مدیر یک تئاتری به نام رودریگو اوسوریو امضا کند. ولی نتیجهای نداشت و ناچار شد که شغلش را به عنوان کمیساریا ادامه دهد. در سپتامبر 1592 به خاطر شکایتی که از وی شده بود، مدتی را در زندانِ منطقه کاسترو دل ریو گذراند.
سروانتس هیچگاه روحیه بازاری نداشت، با این حال مدام مجبور بود برای کسب درآمد به چنین کارهایی دست بزند. در 1594 به عنوان مامور جمعآوری مالیات کار به دست آورده بود. گرچه این شغل نیز مقامی اجتماعی برایش به همراه داشت، اما بار دیگر باید با حساب و کتاب و عدد و رقم، سروکله میزد؛ کاری که در آن اصلا خوب نبود.
در سال 1957، سروانتس در مسابقه مشاعرهای که در استان زاراگوزا برگزار میشد، به مقام اول رسید و برنده جایزه سهقاشقطلایی شد. سپس به سوییا بازگشت و دست به نوشتن داستانهایی درباره آن دوره از تاریخ زد. گذشته از داستانی که در آن به رفتار خبیثانه دوکِ شهرِ مدینا سیدونیا پرداخته بود، داستانهایش به طور تلویحی و با لحنی گستاخانه در مور پادشاه تازهدرگذشته اسپانیا دور میزد. در تابستان همان سال به دلیل اختلاف حسابهایش کارش به دادگاه کشید و برای یک سال به زندان افتاد. در همین روزها در زندان بود که ایده دنکیشوت در ذهناش ریشه دواند، ایدهای که ادبیات جهان را به مسیر تازهای کشاند. او در مقدمه کتابش نوشته است : «چه انتظاری میتوان از ذهن خالی و بیسواد من داشت. جز آن که خلاق باشد، و کهنه و عقبمانده نماند.»
اطلاعاتی که درمورد چهار یا پنج سال بعدی زندگی سروانتس، بعد از آزادیاش از زندان در دست است، بسیار ضد و نقیض هستند. گویا سوییا را ترک کرده و در منطقه اسکیواس در مادرید و بعد هم در استان وایادولید زندگی کرده است. به طور قطع در این زمان سرگرم نوشتن نخستین قسمت دنکیشوت بوده است.
دنکیشوت
در ژوئیه یا آگوست 1604، سروانتس امتیاز انتشار کتاب «دنکیشوت دِ لا مانچا: نجیب زاده نابغه» (قسمت اول دونکیشوت) را به فرانسیسکو دِ روبلس به مبلغی نامشخص فروخت. این کتاب، مجوز چاپ خود را در سپتامبر همان سال دریافت کرد و در ژانویه 1605 به چاپ رسید. با توجه به مدارک و اسناد بهدستآمده به نظر میآید که در زمان چاپ دنکیشوت رابطه میان سروانتس و لوپه دِ وگا به سردی گراییده است. بعدها معلوم شد که ویراستارهای انتشاراتی خوآن دِ کوئستا که چاپ دنکیشوت را بر عهده داشت، مسئول اشتباهات چاپی این رمان بودهاند؛ موضوعی که مدتها به خود سروانتس نسبت داده میشد.
این کتاب تمثیلی است از انسانهای آرمانگرا که با توسل به ابزارهای ناکارآمد و قدیمی، و با افکار روزگاران کهن زندگی میکنند و در جهان خیالی خود شوالیهوار به جنگ بدیها و بیعدالتیها برمیخیزند؛ تلاشی بیهوده که سرانجامی جز ناکامی ندارد.
رمان دنکیشوت بیدرنگ بعد از انتشار با استقبال گستردهای رو به رو شد . این رمان در آگوست 1606 در مادرید و لیسبون تجدید چاپ شد؛ یک بار نیز در والنسیا و سپس در بروکسل (1607)؛ مادرید (1608)؛ میلان (1610) و بروکسل (1611) به چاپ رسید. قسمت دوم آن به نام «دن کیشوت دِ لا مانچا: نجیبزاده شوالیه» در 1615 منتشر شد. توماس شلتون قسمت اول این رمان را در 1612 به انگلیسی ترجمه کرد و بدین ترتیب نام سروانتس در کشور های انگلیس، فرانسه و ایتالیا همانند اسپانیا، بر سر زبان ها افتاد.
فروش امتیاز چاپ قسمت اول رمان نتوانست به وضع مالی سروانتس سر و سامانی دهد. او میبایست به وضع شغلی خود تکانی میداد. او رمانش را به دوک بِخار تقدیم کرد که یک اشتباه بزرگبود. اما دو شخصیت اثرگذار دیگری بودند که از وی پشتیبانی کردند: نخست، کنت لِموس بودکه قسمت دوم دنکیشوت و سه اثر دیگرش را به او پیشکش کرد؛ و دیگری دن برنارد دِ سالز روخاس، اسقف اعظم تولدو. این دو توانستند تا حدی سروانتس را از تنگنای مالی بیرون بکشند. به هر رو، گویا سروانتس هم میخواست به معبد نویسندگان ملی کشورش بپیوندد. او شهرتی را میخواست که برای نمونه، با شهرت لوپهدِوگا یا شاعر سرشناس اسپانیایی، لویس دِ گونگورا برابری کند. به هر حال موقعیت او بعد از انتشار کتاب «سفر به پارناسو» (1614) تا حدی بهتر شد. پیشکشکردن دو یا سه کتاب دیگرش و درآمدزایی او از منابع دیگری بهجز ادبیات به وضع مالیاش کمک کرد. با وجود موفقیتهای نسبیاش اما همچنان به خاطر بلندپروازیهایش ناخشنود بود و پیوسته به نوشتن داستانهای تخیلی اشتیاق نشان میداد. سروانتس در 57سالگی تازه به دوران پر ثمر و باشکوه زندگیاش وارد شد.
سالهای پایانی
انگار زندگی هیچ گاه نمیخواست به سروانتس روی خوش نشان نداد. هنگامی که در خیابان روبهروی خانهاش واقع در وایادولید، حادثهای منجر به چاقو کشی شد، وی به خاطر دست داشتن در این حادثه، در ژوئن 1605 به حصر خانگی گرفتار شد. او در این دوران به خاطر مسائلی مالی درگیر دادگاهی در مادرید بود، حال مسائل شخصی نیز به مشکلاتش افزوده شده بود. خانوادهاش در سالهای بعد مجبور شدند تا به محل دیگری اسبابکشی کنند و سرانجام ساکن خیابان لئون شدند.
سروانتس هم، مانند دیگر نویسندگان عصر خود میخواست تا با کُنتِ لموس دیدار کند. اما در 1610 او حاکم ناپل شد و سروانتس بار دیگر مایوس گشت. در 1609 سروانتس به عضویت آیین مذهبی نو ظهوری به نام «بندگان حفظشده مقدس» درآمد و چهار سال بعد نیز به فرقه فرانسیسکن پیوست که تعهدی جدی بشمار می رفت. شاگردان سروانتس در آکادمی سالواخه که شبیه محفل ادبی نویسندگان بود از میزان شرکت سروانتس در جلسات سال 1612 پی بردند که او به کلی خود را وقف زندگی ادبی در پایتخت کرده است.
یک سال بعد کتاب «12 داستان عبرتآموز» را منتشر کرد و در مقدمه آن تصویری از خودش را توصیف کرد:
“چهرهای همانند عقاب، موهایی به رنگ قهوهای سوخته، پیشانی صاف و براق، چشمانی مشتاق با یک بینی متناسب با اعضای صورت، محاسنی نقرهای که در کمتر از بیست سال پیش از آن طلایی بود، سیبیلی پرپشت، لبانی کوچک، دندانهایی متوسط که تنها ششتایی از آنها به صورت کج و معوج در سر جایشان باقیمانده بود، با قامتی نه بلند و نه کوتاه، و چهرهای روشن که بیشتر رنگپریده مینمود تا سیهچرده. مردی که وزنش بر شانههایش سنگینی میکرد، نه در پاهایش.”
سروانتس ادعا می کرد که او نخستین کسی است که مقدمه کتابش را به سبک و سیاق داستانهای کوتاه ایتالیایی نوشته اشت. در اغلب موارد تاریخِ نوشتن آثارش مشخص نیست. در آثار وی یک گوناگونی در سبک به چشم می خورد که میتوان آنها را در دو سبک کلی یعنی رومانتسیم و رئالیسم خلاصه کرد. رمان «محاوره سگها» که در 1952 به انگلیسی ترجمه شد و «ازدواج رندانه» از دیگر آثار برجسته او پس از انتشار دنکیشوت هستند. در سده هفدهم داستانهای رمانتیک بسیار محبوب بودند، جیمز ماب به همین منظور این رمانها را در 1640 به انگلیسی ترجمه کرد.
در 1614 سروانتس اثری به نام «سفر به پارناسوس» را منتشر کرد، که شعر تمثیلی بلندی بود با مضمونی اساطیری که با آرایه ادبی کنایه سروده شده بود و با پینوشتهای شعر گونه همراه بود. و در تحسین شاعران معاصر و به سخرهگرفتن بعضی از آن ها نوشته شده بود. برای سروانتس سرودن شعر کاری سخت و دشوار بود. اما در این کتاب او توانسته است که شعر را در قالب هنری ناب عرضه کند. هنری که نباید کم اهمیت جلوهگر شود. هنگامی که دانست که نمایشنامههایش دیگر بر روی صحنه نمیروند بار دیگر ناامید شد. در همین دوران بود که کتاب «هشت نمایشنامه کمدی و هشت میان پرده» را در 1615 چاپ کرد. نمایشنامه هایش فاقد خلاقیت و نوآوری بودند. در هر صورت از نمایشنامههای کمدیاش به عنوان بهترین در نوع خود یاد میشود.
این که سروانتس دقیقا در چه تاریخی شروع به نوشتن قسمت دوم دن کیشوت کرده معلوم نیست، اما قطعا نبایستی پس از ژوئیه 1614 باشد. در ماه سپتامبر بود که نسخه دروغینی از قسمت دوم دنکیشوت در شهر تاراگونا توسط شخصی به نام آلونسو فرناندِز دِ آوایانِدا منتشر شد، او اهل آراگون و طرفدار پروپاقرص آثار لوپه دِ وگا بود. کتابی که ارزش و اعتباری نداشت و در قیاس با نسخه اصلی سروانتس (قسمت دوم دن کیشوت) ناشیانه و ابتدایی بود. در پیشگفتار کتاب به سروانتس توهین شده بود، ولی او اعتنایی نکرد، زیرا نسبت به نویسندگان بدخُلق عصر خویش کم و بیش فردی متین و آرام بود. وی تصمیم گرفت تا انتقاد خودش از فرناندو دِ آوایانِدا و کتاب تقلبی او « کیشوت و سانچو پانزا» را در قالب داستانی تخیلی پس از فصل 59 کتاب، بگنجاند.
حق چاپ قسمت دوم دن کیشوت، را به همان ناشر قبلی داد تا در 1615 به چاپ برسد. این کتاب بلافاصله در بروکسل و والنسیا در 1616 و در لیسبون در 1617 تجدید چاپ شد. سپس قسمت اول و دوم کتاب در یک مجلد در بارسلونا و در 1617 به چاپ رسید. ترجمه فرانسوی قسمت دوم آن در 1618 و ترجمه انگلیسی آن برای نخستین بار در 1620 منتشر شد. قسمت دوم رمان از نقاط قوت قسمت اول بهره جسته بود و آنها را در قالبی متفاوت گسترش داده بود. بسیاری معتقدند که قسمت دوم ارزشمندتر و پرثمرتر بوده است.
سروانتس در سال های پایانی زندگیاش، از چند اثر دیگرش سخن گفته بود که در آن زمان به چاپ نرسیده بودند. مشخص نیست که آیا اینها به دست او نوشته شدهاند یا خیر. یکی از آن ها «برناردو» (یکی از اساطیر و قهرمانان اسپانیا) نام داشت و دیگری هفتهها در باغ (که همانند دِکامرون اثر بوکاچیو، شامل داستانهای گوناگونی میشد.) دنباله رمان گالتئا نیز پس از مرگ وی به چاپ رسید. آخرین رمان به سبک رمانتیسم او «وظایف پرسیلس و زیگیسموندا» نام گرفت. سروانتس قصد داشت، همانند رمان اِتیوپیکا اثر هلیدورس اِمسایی، سبک رمانتیسم را در قالب ماجراجویی و عشق شخصیتهای داستان دوباره زنده کند که در آن زمان سبکی مشهور و خلاقانه به شمار میرفت، سبکی که در سده هفدهم در فرانسه به بالندگی رسید. رمان «پرسیلس» اثری بلندپروازانه بود که در آن عنصر عرفان با عناصر رمانس آمیخته شده بود و در 1617 پس از مرگ وی منتشر شد که با استقبال زیادی رو به رو شد و در ظرف دو سال در اسپانیا به چاپ هشتم رسید و در سالهای 1618 و 1619 به ترتیب به زبان فرانسوی و انگلیسی ترجمه و منتشر شد.
سروانتس سه روز قبل از مرگش در صفحه پیشکش رمان «پرسیلس» که به کنت لموس تقدیم کرده بود، نوشت:
«با پاهایی در رکاب،
با کولهباری از هراسِ مردن،
ای خدای بزرگ، این را برای تو مینویسم.
دیروز کشیشی بر بالینم آمد تا مرا برای ملاقات با تو (خدا) آماده کند و امروز این را می نویسم؛ فرصت اندک است و نگرانیها بسیار و امیدها کمفروغ، با این همه، زندگی را بر پایه امید برای ادامهدادن بنا میکنم…
…از لحظات زیبا و خوش زندگی خداحافظی میکنم، بدرود ای دوستانِ شادمانم؛ مرگ من نزدیک است، امیدوارم که هر چه زودتر شما را با چهرههایی خندان ملاقات کنم.»
وی خواسته بود تا بدین طریق از دنیا خداحافظی کرده باشد. سرانجام در 1616 و در سن 69 سالگی بر اثر دیابت درگذشت. با قاطعیت میتوان گفت که او روز 22 آوریل درگذشته است و نه در 23 آوریل که به اشتباه در منابع مختلفی ذکر شده است. اسناد و مدارک مربوط به خاکسپاریش گویای آن است که او در صومعهایی به نام صومعه پابرهنگان اهل تثلیث، واقع در خیابان کانتارراناس (که اکنون اسم آن به لوپه دِ وگا تغییر یافته) به خاک سپرده شده است. محل دقیق دفن او مشخص نیست و هیچ وصیتنامهای از وی بهجا نمانده است. جالب است بدانید که شکسپیر نیز یک روز پس از سروانتس درگذشت.
ترجمه اسپانیایی آثار سروانتس به فارسی بارها انجام شده است. اگر شما هم به این اثر علاقه دارید و آن را مطالعه کردهاید، از دریافت و تجربه خود حتما برای ما بگویید